|
و چنان از مرگ نیمه جان در هیجان رفتن و بودن ،تهی شدم...که دستهایم از تو خالی شده اند...در فصل نا تمام سکوت و سخن ، تنها بهانه ی بودن من، بیشتر بمان... ---------------
------------------- قلب سایه می ایستد ،جنبشها سکته میکند ،ستاره مکث میکند،و نگاهم مات میشود...و جهان در تلاقی شگفت با ملکوت، اسم تو را خلق میکند... ---------------- در حسرت نگاه تو آواره میشوم ...
گفته بودم نشانه ها را دوست دارم... دوستت دارم ... اما، به من بگو ،چگونه نشانه و عشق و رسیدن یکی شدند؟
بیا برویم و دشت ها را با هم ببینیم...کوهها را ...ساحل های زیبا را...دویدن و قایم شدن یک خرگوش کوچک را پشت سنگی بزرگ...رقص شقایق وحشی را با باد...بیا برویم و کویر را ببینیم...استقامت یک خار بیابانی را ...خزیدن ماری کوچک در لابلای بوته ها...بیا برویم روستا ها را ببینیم ،همانجا که دهاتی های نجیب صبحها زودتر از ما سلام میکنند...همانجا که دختران معصوم با عفتش ،خالصانه عاشق میشوند...و مردان زحمتکشش عشق را از درون سینه هایشان دور نمیکنند...بوی نان تازه می آید ...بوی علف خیس...و تصویر زیبای دویدن کودکی پشت سر بره ی کوچکش...بیا برویم تا بگویمت ،کوه و جنگل و دریا توئی...آن خورشید تابیده ی روز افزوده توئی...آن کودک دویده توئی ،آن دهاتی عاشق مانده منم ،توئی...
سلولهای من ،جریان کلام تو را فاش میکند...من نو میشوم دوباره و تکثیر میشود نفسم،.. این راز رستگاری ماست... از "من" گرفته تا" تو "به" ما" رسیده تا حضور خدا ... --------- "ولله غیب السموات و الارض و الیه یرجع الامر کله فاعبده و توکل علیه و ما ربک غافل عما تعملون "(سوره هود آیه ۱۲۳)
بسم الله الرحمن الرحیم قل هو الله احد... ----------- بیا و دستت را به من بده و در این زیبائی وجود قدمی بزن ،نفسی تازه بکش...و ببین و بخوان و بگو...و روز شو و شب باش و ستاره باش و آیه باش و هوا باش و گل باش و نفس باش و من باش و من تو باشم و همه چیز های دیگر ،ما...بیا و دستت را به من بده و ترانه باش...و من زبان تو و تو گوش من ،من بند بند شعر تو و تو آبروی حرف من ... بیا و دستت را به من بده...
"دوستت دارم" همین...
من این شوکت پوشالی را که آوارهای تاریخی آن سرم را شکسته است و ناله های بردگان قدیم و کارگران امروزش دلم را ریش کرده نمیخواهم...من سرداران فاتح روم و قسطنطنیه و مصر و یونان و هند را نمیخواهم آن پادشاهی کهن دیرین را که کردار نیکش و پندار پاکش ریختن دسترنج دیگران ،اسب و شتر و گاو و غیره،به دریاچه بود به نام یزدان پاک ،نمیخواهم ...نمیطلبم...من امپراطوری عجین شده با خون و عرق مردم را نمیشناسم...من فریب بزرگ عرب را که هر گاه فرصتی داشت به اسم اسلام و با نام خدا ،شمشیر هایشان را بر فرق بیچارگان ما کوبید، به رسمیت نمیشناسم...من آن نیرنگ بزرگ تاریخ را که سرزمینهای مرا به اسم رهائی زیر چکمه های شوم بیگانگان کشید ، نمیخواهم...من این عربده های مزخرف شکم سیران را از پشت حجره های فتنه نمی خواهم...من این فریب بزرگ تاریخ را این تقدیس نا بجای لباس و ذکر را تقبیح میکنم...من این سیلی ها را به جای نوازشها ،هزاران بار بیشتر دوست میدارم از یک بوسه کسی که در دستانش کتاب دروغ است و نیرنگ و زیر لباسش شمشیر و طناب...دوباره مرا فریب ندهید...من نگاهم پر شده از مجسمه های افتاده و شکسته ...از تندیس های پرستیده شده که روزی شکسته دیدم...مرا دوباره فریبم ندهید...اجداد کشاورز من ،روی زمین خاکی و خشک ،کاشتند و برداشتند...بگذارید به حال خودم باشم...من از همه تاج و تختها بیزارم...بگذارید روی قطعه زمین خودم بکارم و سرود رویش بخوانم...این خاک و زمین ،خدا دارد و آب می خواهد و نور و هوا،خون نمیخواهد...اجداد من آب و آبادانی این زمین کهنه و حاصلخیز را دعا کرده اند...رویش هر جوانه را ذوق میکردند و برای هر دانه باران دستهایشان را به تشکر و ثنا به آسمان... اسبهایشان را تا میتوانستند روی زمین های ما تاختند ،حاصل پدران ما را بردند و پشت زحمتکشان ما را شلاق ظلم و شقاوت زدند ،به بردگی گرفتندشان و مرا که مقهور طمع و شیطان حرص و خشم شدم ،رهایم کردند...و اینک زمین من ،تو نیازمند کشت و رویش دگر باره ای و اینک زمین من به تو قول میدهم که دوباره میروئی...
|
About
ناگهان کسی روی دستهای من کوبید...و میان بهت و حیرت من،میوه آن درخت ممنوعه را چید...و بی باک و مظلومانه گناه تمام هوسهای مرا به گردن گرفت... Archivesتیر 1388خرداد 1388 اردیبهشت 1388 Links
سهراب عزيز |